شرح زندگينامه از زبان مهدی خان‌محمدی 

متولد سال ۱۳۳۳ هستم. پدرم تاجر پارچه بود و در شهرستان ابهر زندگی می‌کردیم. تا کلاس ششم ابتدایی در آنجا درس خواندم. اگر در شهرمان پنج نفر ثروتمند بودند، پدر من ششمین نفر بود. منتها در همان زمان که ششم ابتدایی بودم پدرم ورشکسته شد. به یکی از روستاهای اطراف با خانواده برای شرکت در یک مراسم عروسی رفته بودیم. آن زمان عروسی‌ها هفت شبانه روز بود. وقتی از عروسی برگشتیم، کل وسایل خانه و مغازه و دام‌هایمان را که حدودا ۳۰۰ راس می‌شد، دزدیده بودند. بعد از آن فهمیدیم که این دزدها ۱۸ نفر بودند که یکی از آنها همسایه خودمان بود. همسایه گوسفندان را در خانه خودش جا داده بود. دزدها نتوانسته بودند در آن هفت روز ۳۰۰ راس گوسفند را ببرند. اما تمام پارچه‌ها را برده بودند. شنیدیم که رئیس ژاندارمری آن موقع هم با دزدها شریک بوده است؛ البته دزدها را بعد از این ماجرا شناختیم.

همان همسایه‌مان که در دزدی شراکت داشت، مریض شد و در حال مرگ بود. همسرش به او گفته بود که برو از «مش احمد» که پدرم بود، بابت این دزدی حلالیت طلب کن. او هم برای پدرم ماجرا را شرح می‌دهد. اتفاقا آن همسایه ما فوت هم نکرد و زنده ماند. اما من سرنوشتم بعد از ورشکستگی پدرم به گونه‌ای دیگر رقم خورد. وقتی از عروسی برگشتیم و دیدیم هیچ وسیله‌ای برایمان باقی نمانده، من هم مانند خواهر و برادرهای دیگرم خیلی ناراحت شدم. ما چهار برادر بودیم و سه خواهر.

وقتی ششم ابتدایی را امتحان دادم شروع به کار کردم. از زمانی که اموال پدرم را دزدیدند تا زمانی که امتحاناتم تمام شد، تقریبا دو ماه طول کشید. حدودا ۱۲ ساله بودم. هر روز مقدار کمی از مادرم پول توجیبی می‌گرفتم. تا اینکه توانستم هشت تومان پس‌انداز کنم. پدرم بعد از دزدی از چند نفر طلبکار بود و بعد از وصول طلبش، توانسته بود چند راس بزغاله و گوسفند بخرد.

من با برادرم گوسفندان و بزغاله‌ها را به چرا می‌بردیم. از پدر خواسته بودم که اجازه بدهد برای کار به تهران بروم؛ ولی پدرم قبول نکرده بود. یک روز که طبق معمول دام‌ها را به برای چریدن به صحرا بردیم، به برادرم گفتم که گوسفندان را جلو بینداز و خودت پشت سر آنها به خانه برو. من هم از آن ۸ تومان پس‌اندازم، ۵تومان را برای کرایه اتوبوس دادم. پول ناهار هم دادم و با سایر مخارجی که داشتم، در نهایت حدود ۲ ریال برایم باقی ماند که به خانه عمویم در تهران رسیدم.